تبليغاتX
متـــــــــــــروکه






















متـــــــــــــروکه

در بند این نیم که دشنام یا دعاست/ یادش بخیر هر که مرا یاد می کند

رفتم کاشان واسه ثبت نام بهم گفتن باید واسه ۳۰/۱۱ مدرکت تاریخ بخوره وگرنه از اینجا اخراجت میکنیم که هیـــــــــــــــــــــچ

پول شهریتم برنمی گردونیم هیــــــــــــــــــــــچ که نه ! ولی از همه مهمتر

دوباره باید کنکور بدی و به ما چه !!

 و ۳۰/۱۱ همانا و تحویل پروژه ای که هیچ کارشو نکردی و دو روز وقتی که یه روزشم میره واسه آوردن مامانت از فرودگاه و مهمون داریاش همانا !!

خلاصه این آبجی بود که در عرض ثانیه ای تغییر شخصیت می ده و میشه محقق و دانشجویی بسیـــــــــار نمونه !

تو اون یه روز افتادم به جون یه سایته که قبلا تو خوابگاه یه سری کداشو نوشته بودم و تکمیلش کردم و مستندشو تایپ کردم و دادم پرینت و صحافی و........ دیگه خودت باید فهمیده باشی چی از آب درومده !!!!

مستند ساعت ۱۰ شب رسید در خونه من ۱۱ شب پرواز داشتم سمت بابل ولی وقتی رفتیم دیدیم از اتوبوس خبری نیست و آبجی طی یه تصمیم داغون انتحارانه و دور از چشم پدر و خانواده و موزمارانه  ساعت ۱۲ سوار اتوبوس تهران میشه !

خیلی شیک و لبخند به لب سوار اتوبوس شدم و با اعتماد به نفس کامل چشامو روهم گذاشتم که بخوابم گوشیم زنگ خورد

پدر مهربان: سلام دخترم سوار شدی؟

دختر: سلام بابا آره اتفاقا جلو هم نشستم

پدر مهربان: خوب خداروشکر٬رسیدی حتما خبر بده () راستی بابا اتوبوس ساری سوار شدی دیگه ؟؟؟

دختر : نه تهران

پدری که دیگر مهربان نیست:

ادامه ماجرا به روایت تصویر :  

بعد از تموم شدن مکالمه که به علت داشتن خواننده های زیر ۱۰ سال و بیماران قلبی از گفتن آن معذوریم مادر خونواده به دخترش زنگ می زنه و گل و بلبل هایی نثار آبجی می کنه که او را به ترس وا میدارد !!

مادر : آخه دختر تو نگفتی ساعت ۲ شب چه جوری میخوای از ترمینال جنوب که گرگ بازاره و جای همه جور آدم خلافی هست بری تهران پارس ؟

مادر: آخه من که آدم بزرگم می ترسم چه برسه به توکه یه دختر تنهایی

مادر : آخه تو چه جوری می خوای اعتماد کنی به راننده تاکسی اون موقع شب؟

(آبجی همچنان ساکت غرق در تفکر!!)

مادر: .................................................

بعد از اتمام این مکالمه تلفنی آبجی تصمیم میگیره خیلی آروم و با حفظ اعتماد به نفس سرشو برگردونه ببینه کیا سوار اتوبوسن

برگشتن همانا و ....  

تا خوده تهران لرزیدن همانا !!!!

(افکار آبجی: خوب اشکال نداره الان جلوی تاکسی پیاده میشم سریع میپرم تو ماشین و تهران پارس٬اینجوری کسی هم نمی تونه بهم آسیب برسونه !)

اتوبوس جلوی تاکسی های ترمینال وای میسته و آبجی پیاده می شه

همین که آبجی میاد سوار تاکسی ترمینال شه یه راننده سیگار به لب و خمار و تا دلتون بخواد چشم چرون و ه...یز صورتشو میاره جلو صورتت میگه سوار شو بشین صندلی جلو کرایتم ۱۰ هزار تومن میشه

تا آبجی میاد دهنشو باز کنه به اعتراض می بینه ۱۰ تا مرده سیگاری معتاد دورش حلقه میزنن میشن معترض به راننده

آبجی بدون توجه به قلبی که الان دیگه توی کفششه میگه آقا من ۱۰ تومن نمیدم میتونی مسافر سوار کنی

این حرف آبجی از دهنش بیرون نیومده ۳تا مسافر جنتلمن و با پرستیژ اجتماعی فوق العاده بالا رو به سمت ماشین میکشونه !

اولی: ۱۰۰٪ معتاد و خسته روزگار

دومی: ۹۹٪ معتاد و ژنده پوش !!!

سومی: مقصد ناصر خسرو با مقدار زیادی بار !!!!!!!!!!!!

آبجی :

تاکسی با بدرقه تعداد زیادی معتاد و سلام و صلوات حرکت می کنه

 که تلفن آبجی زنگ میخوره

مادر و پدر در حالی که سکته ۱۰ امم زدن میپرسن

 دربست گرفتی ؟ شماره تاکسی رو بخون برامون ! مسافراش کیا هستن ؟ پیرمرد یا خانوم سوار نیست ؟ مطمئنی داره می ره تهران پارس؟ دخترم سالمی ؟!!!! گوشی رو میدی به اونی که از همه قابل اعتماد تره ؟!!!! تابلو هارو میخونی ؟!رانندش سن بالاست ؟!

آبجی :

راننده تاکسی به مسافراش : آره داداش اینجا دیگه ته دزد و گرگ بازاره(یه نگاه به آبجی) اینجا یه چراغش خاموش شه کن فیکونه (یه نگاه به آبجی) اینجا مهده انسانهای با تمدنه(یه نگاه به آبجی) .... !

آبجی :

خلاصه دخترک بعد از زدن سکته ۶۶ ام پدر و مادر و ۱۰ کیلویی که از لرزش مداوم استخوان ها کم کرده بود خود را جلوی تابلوی ترمینال شرق دید ...

 

این داستان ادامه دارد .... !

نوشته شده در سه شنبه 3 اسفند1389ساعت 12:34 توسط آبجی| |

سلام

یه چیزی ...

انقدر نیومدم آپ کنم اصن نینی دونم خوننده ای هم مونده یا نه !

اما اچکال نداره

واسه دل خودم می نویسم اصن میدونی چیه ؟

من به تنهایی و تنها بودن و تنها نوشتن و تنها خوندن و تنها زیستن و تنهایی و تنها بودن و تنها نوشتن و تنها خوندن و تنها زیستن و ت ن ه ا و  ..... اینا عاااادت دارم !

بــــــــــــــــیبین ... ! مدیونت کردم اگه فک کنی دارم به خودم روحیه میدم !

امشب هوس کرده بودم وبلاگمو حذف کنم (دیدی آدم یه وقتایی حالش از همه چیز به هم میخوره میخواد همه رو از صحته روزگار حذف کنه ؟

منم امشب از همون حسا داشتم ولیـــــــــــــــــــــــــــکن !! با تلاش و پشتکار و توکل و اینا برش غلبه کردم ....(که اینطور)

پرانتز بسته !

اما کوکب خانوم بود یا کبراشون که تصمیم می گرفت ؟ نمیدونم ! حالا هر کدوم

منم از همون تصمیما گرفتم که از وبلاگ متروکم یه روز نوشتی بسازم و هر روز بیام م ... (لفظشو یادمان رفت) اوقات شریفتون شم!!

این روزا بدجور سرمون شلوغ بود میخواستم بیشتر بیام ولی نمی شد

عقده آبجی خانوم و کاشان رفتن و تحویل پروژه بابل و ..... هووووووووووووووف

 

پ.ن: دلم یه خوننده وب مثه حضرت ملا (دامت برکاته) می خواد

پ.ن: خیلی خوابم میاد

پ.ن: دیدی یه وقتایی روزگار مثه تف می چسبونتت به دیوار ؟!

پ.ن: دخترخاله بهت رحم کردم با مامانت صحبت نکردم

پ.ن:

نوشته شده در سه شنبه 3 اسفند1389ساعت 2:54 توسط آبجی| |

نگاه کن

            که غم درون دیده ام

            چگونه قطره قطره آب می شود

            چگونه سایهء سیاه سرکشم

            اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

            تمام هستی ام خراب می شود

            شراره ای مرا به کام می کشد

                    مرا به اوج می برد

                         مرا به دام می کشد

نگاه کن

            تمام آسمان من

            پر از شهاب می شود

         

           تو آمدی ز دورها و دورها

           ز سرزمین عطرها و نورها

           نشانده ای مرا کنون به زورقی

           ز عاجها  ُ ز ابرها ُ بلورها

                   مرا ببر امید دلنواز من

                   ببر به شعرها و شورها

                  به راه پر ستاره می کشانی ام

                  فراتر از ستاره می نشانی ام

نوشته شده در سه شنبه 3 اسفند1389ساعت 1:54 توسط آبجی|

ســـــــــــــــــــــــلام

ماشالله انقدر سرعت آپ کردنم بالاس که کلا یادم رفته چه طوری پستامو شروع می کردم

امشب هویجوری هوس کردم بیام اینجا یکم گرد و غبارای در رو دیوار پاتوقمونو (هووووف!) بتکونمو آب وجارویی () و هزار الله اکبر عجــــب کدبانوییییییییی ( )

ااااااااااا راســــــــــــــــتی ی ی ی ....

۲ سال کاردانی به سلامتی و میمنت و انصافا به خوشی و خوش گذرونی و تفریح و جنگل و دریا و بخور و بخواب و ......................... یکم   د  ر  س   گذشت که ... بزنی کف قشنگه رو !

و ۲ سال کارشناسیم که از اولای اسفند شروع می شه و ایشالله که به پرباری درخت کاردانی خوش می گذره حتما اگه ما بخوایم !!(فقط جمله بندی رو  !)

 

 خوب واسه شروع فعلا بسه !

می آییـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم باز

 

 شب بعد نوشت : آقـــا (خانوم) نیلــــــو کجاس ؟!

نوشته شده در چهارشنبه 20 بهمن1389ساعت 0:39 توسط آبجی| |

سلام

من اومدم

میدونم کمه کمش با لنگه کفش ازم استقبال میشه ٬ ولی بازم دمتون گرم ! بابت استقبال کردنه میگم !

میگن کم حرف شدی

میگن چراغ خاموش میری چراغ خاموش میای

بعضی از شنیده ها حاکی از اینه که پشت سرت حرفه که چرا این دختره بعده ۲۰ سال شیطونی کردن یهو رفته تو لاک خودش

بعضیا میگن این اثرات دانشگاس!!

بعضیا میگن غلط نکنیم عاشق شده

بعضیا هم میگم نه بابا این خوشی زده زیره دلش

خلاصه بازاره شایعه من باب احوالات اخیر اینجانب گرمه گرمه ...

 

موقع عزاداریاتون من و هم دعا کنید

یا علی ....................................................

نوشته شده در یکشنبه 21 آذر1389ساعت 0:35 توسط آبجی| |

بعد از تو من به هیچکس عادت نمی کنم

بی سر شوم٬ به عشق خیانت نمی کنم

سهم من از تو٬ تک تک این خسته واژه هاست

تقدیر ما دوتاست ...... شکایت نمی کنم

 

حسین غلامی

نوشته شده در دوشنبه 15 شهریور1389ساعت 10:22 توسط آبجی|

چهارشنبه نتایج اولیه کنکور اومد

مجاز شدم ... (خوشحال شدم)

خیلی امیدوار بودم بلافاصله بعد از تموم شدن ترم کارشناسی رو شروع کنم

اما امروز وقتی دفترچه انتخاب رشته رو دانلود کردم فقط دو سه تا دانشگاه ورودی بهمن پذیرش داشت تو مهندسی سخت افزار و نرم افزار اونم تو کرمان و قوچان و ... دانشگاهم نه موسسه غیرانتفاعی٬همشونم نوشته بودن به ورودی بهمنا نه وام میدیم نه خوابگاه نه غذا نه وسیله ایاب و ذهاب !ما فقط بلدیم ازشون پول بگیریم پول پول پول

انصافتونو شکر ٬شاید یکی ترم ۳ باشه نتونه ورودی مهر بره دانشگاه باید اینجوری بهش ظلم بشه ؟

حالم خیلی گرفته شد

خیلی زیاد

 

*ما بسی بغض کرده ایم

نوشته شده در جمعه 5 شهریور1389ساعت 14:22 توسط آبجی| |

 

۲۷ مرداد ۸۹ ٬ تلخ ترین تولد .................

نوشته شده در چهارشنبه 27 مرداد1389ساعت 13:44 توسط آبجی|

نیمه شعبان بود با آجی بزرگه کنار خیابون وایساده بودیم داداش کوچیکه بیاد دنبالمون بریم شهرو رو سرمون بزاریم ! یهو دیدیم یه ماشین عروس با کلی ماشین پشت سرش و یارو فیلمبرداره دقیق در حال گرفتن فیلم و بوق بوق بوق و اونی که تا دیروز .... !! دارن میان همچین که ماشین عروس از کنارمون رد شد من و آبجی تبدیل شده بودیم به این :

چشمتون روز بد نبینه تو ماشین عروس ۳ تا روحانی نشسته بودن٬ نه عروسی نه دامادی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

پ.ن: اینجانب آبجیه فهمیده () ماه مبارک و به شما تبریک می نمایم عرض !

نوشته شده در جمعه 22 مرداد1389ساعت 17:38 توسط آبجی| |

سلام و صد سلام ! درود و صد درود و از اینا که بلتید !

عرضم به خدمتتون دیشب خونه ی یکی از خاله ها دعوت داشتیم که خاله دختر هم اونجا تشریف داشت که باهم تشریف بردیم تو اتاق که خاله دختر گفت ببین آبجی ببین دخترم به قرآن اگه آپ نکنی به قرآن آپ نکردی و میرم پاک میکنم وبلاگتو از لینک لیستم و ...

که ناگهان سی و سه بند آبجی شروع به لرزش محسوس(تقریبا میتونم بگم ۳.۶ سانتی گرام!)نمود از این حادثه شوم و برق نگاه خاله دختر کشوندتش پای سیستم که آپ کنه !

دیروز کنکور داشتیم (کاردانی به کارشناسی) منم که دوستان میدونن گفتن نداره عاشق علم و درس و تهذیب نفس یه ترم مونده کاردانی تموم شه کله سحر پا شدم برم در این ماراتن عظیم شرکت کنم !

حالا با نیش کاملا باز پام و که گذاشتم دم در دانشگاه دیدم همه تیریپ مرغ عشقی و اینا اومدن  منم خیلی شیک لبخندم و حفظ کردم و برگشتم واسه بابا (!!!) دست تکون دادم  و وارد دانشگاه شدم !!!!

تو سالن یکی از دوستای دبیرستان و دیدم و کلی باهم سالن و رو سرمون گذاشتیم و به قول مراقب فک زدیم تا امتحان شروع  شد و چش و چال آبجیم که همش این ورو اون ور بلکه امدادای غیبی برسه و نوبت پذیرایی بشه و خلاصه به هر جون کندنی بود این آزمونم تموم شد و اومدیم بیرون !

با همون اعتماد به نفس کاذبه اومدم جلو دره دانشگاه (دنبال بابا با یه دسته گل () !) حالا هی این ورو نگاه کن اون ورو زیرو رو کن اثری از ماشین نمیبینی ... و تو دلت بابا رو تحسین میکنی از این همه شورو شوق!! و حلقه ی اشک شوق در چشمات موج میزنه که از افق اتوبوس عمو واحدی داره میاد!

 

خلاصه اینکه چند روز دیگه نتیجش میاد که مجاز شدیم واسه انتخاب رشته یا نوچ !

نوشته شده در جمعه 8 مرداد1389ساعت 12:29 توسط آبجی| |

دیشب غزلی سرود ٬

عاشق شده بود ...

با دست و دلی کبود ٬

عاشق شده بود ...

افتاد شکست ٬ زیر باران پوسید

آدم که نکشته بود ٬

عاشق شده بود .......................... !

 

سلام علیکم

اینجانب ابجی ضمن عرض پوزش بابت تاخیره کمرشکنمان به اینجا آمده و آپی مبذول نموده ایم بس شایعه ساز !

پ.ن : مدیونی اگه فکر کنی آبجی تو دیار غربت عاشق شده !
پ.ن : دختر خاله ممنون بابت زحمتت ٬ جلبک توام خودتو نفرین نکن آخه این دخترخاله ی خانمان سوزه ما هم طلب داشتن داره ؟!!!! (ها؟!)

الان کلاسم شروع میشه ٬ مواظب خودتون باشید قربون شما

 

نوشته شده در یکشنبه 16 خرداد1389ساعت 12:20 توسط آبجی| |

عشق تا بر دل بیچاره فروریختنی است

دل اگر کوه ، به یکباره فرو ریختنی است

 

خشت بر خشت برای چه به هم بگذارم

من که میدانم دیواره فروریختنی است

 

آسمانی شدن از خاک بریدن می خواست

بی سبب نیست که فواره فروریختنی است

 

از زلیخای درونت بگریز ای یوسف

شرم این پیرهن پاره فروریختنی است

 

هنر آن است که عکس تو بیفتد در ماه

ماه در آب که همواره فروریختنی است  !!!

 

 فاضل نظری

 

 چند روز بعد نوشت:

سلام...

دوستان عزیز...آبجی برای مدتی سرش خیلی شلوغه (نخند!!!!)

منم (که از بد روزگار دختر خاله ی ایشان می باشم!!!!!)هر بار میومدم وبش حالم گرفته می شد! این شد که با مشقت های فراوان زنگ زدم به ایشان و پس ورد وب ارزشمندشان را گرفتم تا با مسئولیت خودم به روزش کنم!!!!!

 

همین!!!!!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه 30 اردیبهشت1389ساعت 21:5 توسط آبجی| |

صبر کن عشق زمین گیر شود ،
                                                                         بعد برو...

یا دل ازدیدن تو سیر شود ،
                                                                         بعدبرو...

ای کبوتر به کجا؟

قدر دگر صبر بکن ،

آسمان پای پرت پیر شود
                                                                         بعد برو ...

نازنینم تو اگر گریه کنی بغض منم می شکند ٬

خنده کن عشق زمین گیر شود
                                                                         بعد برو ...

یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد

صبر کن گریه به زنجیر شود 
                                                                         بعد برو ...

خواب دیدی شبی از راه ٬ سوارت آمد

 باش ای نازنین خواب تو تعبیر شود 
                                                                         بعد برو ...


 

پ.ن: سلام !

پ.ن: هرچی فکر کردم نتونستم خودمو قانع کنم برم دانشگاه تصمیم گرفتم یه هفته ی دیگه ام به تعطیلات بیافزایم

پ.ن : هنوزم که هنوزه طنز نوشتنم نمیاد

پ.ن : اینجا یه نفر داره تو خواب حرف میزنه !

پ.ن : عید امثال مثل این ۱۹ ۲۰ تا بهاری که گذشته برام غیر قابل تحمل بود

پ.ن : آبجی بسی افسرده میباشد ... خلاص

 

یا علی

 

نوشته شده در یکشنبه 15 فروردین1389ساعت 20:46 توسط آبجی| |

بچه بودیم عید یه حال و هوای دیگه ای داشت

لباس نو

۱۰۰ تومن ۲۰۰ تومنی های نو که با یه عالمه طمع از این خاله و اون دایی میگرفتیم

و دعوا سره یه مشت بیشتر آجیل خوردن !

ولی من هیچوقت عید و تعطیلاتشو دوست نداشتم و ندارم ......

 

 

نوشته شده در دوشنبه 2 فروردین1389ساعت 19:22 توسط آبجی| |

 

کارگران سخت مشغول کارند

اما تا اتمام خانه تکانی .................

خدای ما هم بزرگ است !

نوشته شده در چهارشنبه 26 اسفند1388ساعت 11:56 توسط آبجی| |

باورم نمیشه!

من از وقتی اومدم بابل این اولین باریه که میام پاتوق سر میزنم

اونوخت میبینم یه پست عشقولانه اون بالا آورده شده و نظر خواهمی غیر فعال !!!!

داشتم شاخ در میاوردم

واقعا که...

پسورد وب رو عوض میکنم تا دیگه از این مشکلات پیش نیاد

در ضمن جمعه پرواز دارم به سمت قم

یعنی از روز شنبه در خدمتتون چرت و پرت مینویسم تا خودم و  شما رو از بیکاری در بیارم !!!

بای

 

نوشته شده در سه شنبه 18 اسفند1388ساعت 17:5 توسط آبجی| |

 

گلچین روزگار عجب با سلیقه است    میبرد آن گلی که به دنیا نمونه است !!!

 

با کمال تاسف و تاثر آبجی داره میره(حضار :) ! امشب پروازمه حالا کی اتوبوس بیاد خدا میدونه !!

وصیت نامه را نوشته ایم ()فرزندانم همتون از این وبلاگ ارث می برید وکیلم در جریان هست(آقای وکیل:) وصیت نامه مهر و موم شده رو در حضور همگی خواهد خواند(). با هم مهربان و صادق باشید بعد از منه حقیر باز هم با شاخه گلی به دیدار وبلاگم بیایید ()و هرگز بلند بلند گریه نکنید ()! من شبهای جمعه به دیدن وبلاگ های شما خواهم آمد()!هرگز هم دیگر را اذیت نکنید() و به هم بخندید نه باهم ()!!

 

اینجاست که حضرت ملا (دامت برکاته)میفرمایند :


الوداع وب من، الوداع نظرات ، الوداع تعطيلات ...

 

ما رفتـــــیم جیمعاً فاتحة مع الصلوات

 

یا علی

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در جمعه 30 بهمن1388ساعت 17:39 توسط آبجی| |

من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم
الکی بگم جدا شیم تو بگی که نمیتونم


من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری
دو سه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری

من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم
انقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم


من فقط عاشق اینم روزایی که با تو تنهام
کارو بار زندگیمو بزارم برای فردا


من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافم
بشینم یه گوشه ی دنج موهای تورو ببافم


عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم
حواست به من نباشه دزدکی تو رو ببینم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد 

پ.ن: جدیدترین آهنگشه من که خیلی دوسش میدارم بسیار !

نوشته شده در پنجشنبه 29 بهمن1388ساعت 15:32 توسط آبجی|

سلا ملیچوم

هویجوری دلم خواست یاده دوران شریف٬عزیز٬گهربار٬گل وبلبل٬لطیف و مهربون پشت کنکور بودن رو زنده کنم و اینا خلاصش اینکه رفتم سراغ آرشیوم ببینم چو میکردم اون روزا

که دیدم نوشتم ...

قرار بود برم پیش دانشگاهی و هی نمیشد چون دیر اقدام به ثبت نام کردن نمودم

اما ...

عرضم به خدمتتون من با استفاده از یک راهکار کاملاً اخلاقی،انسانی،خداپسندانه و مطابق با تمامی معیارهای اجتماعی و بشر دوستانه ثبت نام رسمی شدم (تشویق بلند حضار!) حالا اون راهکار چیه ؟ چیزه جدیدی نیست گلم همون آشناییت خودمونه (حضار: هوووو...هو...هو!!) اوا... زبونت و گاز بگیر کی گفت

 پارتی ؟ 
 اصلاً آره ، پارتــــی،  حرفیه؟!


خوب بد از این اتفاق میمون و بادا بادا مبارک باداها باید بگم یه اتفاق تلخم در حال وقوع می باشد و اونم اینکه من ت ع ه د دادم تو دوران پیش با هیچ کس دوست نشم و دوباره برای خودم دارو دسته گروه اراذل اوباش و 6تایی و ها 3 تفنگدارو اینا نسازم تازشم سرکلاس به هیچ احدالناسی تیکه نندازم و دنبال به هم ریختن جو کلاس و خنده و مسخره بازی و به کار گیری جدید ترین ترفندهای آزارو اذیتم نباشم (حضار:مگه می شه؟؟؟) آره عزیزم باورش سخته اما انگار باید بشه( حضار:خدا کنه!)


یه اتفاق تلخ ترم این که مامان با گذشت زمانی نه چندان طولانی یادش اومد که محبت  به من هم حدی داره و باید یه کم با من با زبون خودم رفتار کنه! از این رو ابتدا با زبانی نچندان نرم و خوش اعلام فرمودند زینب خانم دور کامپیوتر، وبلاگ، مسنجر، بیرون رفتن با عطیه و دوستان و سایر بستگان، فوتبال ، بدمینتون ، بیدار موندن تا صبح و خوابیدن تا 2 بعداز ظهر، مسخره بازی با آبجی بزرگه و برگزاری کنفرانس با دوستان اوباش و هر چی حق حیات و مماته یه خط قرمز bold نشان بکش (عزیزم) منم به سان موشی مموشی چشمی مبسوط خدمتشون عرضیدم و فاتحة مع الصلوات بلـــه ...

دوران پیش دانشگاهی ...

ببخشید دیر به دیر تشریفمونو می یاریم یا اصلاً نمی یایم خودتون که بهتر می دونید در بهار علم و دانش ما مشغول کشت و کاریم (جون عمت!)

خواستم قبل از اینکه بترکم بگم برای اولین بار در تاریخ رقم خورد و تو گینسم ثبت شد که من از شنبه تا دوشنبه تو کلاس بودم و به کسی تیکه ننداختم و دنبال دوستای شرورم نرفتم و خیلی آروم و با متانت تمام به حرفای معلم گوش می کردم خیلی سخت بود اما احساس می کنم دوباره متولد شدم !

گفتم پیرو فرمایشات مامان و در سال نوآوری و شکوفایی منم یه نوآوری از خودم خرج کنم و با بچه مثبت کلاس دوست شم تو این فکرا غرق(قرغ؟!!) بودم که یهو در کلاس باز شد و یه دختر با مقنعه بلند کرپ و مانتویی تا زیر انگشت شصت پا و یه چفیه به گردن وارد شد کیفشو گذاشت میز اول و نه سلامی نه علیکی رفت پای تخته نوشت بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند هیچ یوسفی یوسف زهرا نمی شود و الهم عجل لولیک الفرج و مدرسه بسیج عشق است یا بسیج مدرسه عشق است(آیا؟) نمی دونم منم گفتم زینب خودشه برو تا عروج نکرده! خلاصه سینه خیز

و یا زهرا گویان خودم و رسوندم میز اول و طی یه عملیات انتحاری نشستم کنارش.

 

آبجی: الهم صل علی محمد و آل محمد! السلام علیکم و رحمة الله یا خواهر
خواهرمون: سلام طاعات قبول حق انشالله
آبجی: چه حال و هوای خوبی کلاس را فراگرفته است اثرات روزه داریست اینگونه نیست؟
خواهرمون: احسنت احسنت دوستان تقبل الله!
دوستان: تقبل الله حق انشالله (صلوات بلند ختم کن بری مکه انشالله!)
آبجی: اسمتون را می فرمایید؟
خواهرمون: شیخ الاسلام
آبجی: خواهرم از کجای این دیار مقدس می یای اینجا ؟

خواهرمون: مهدیه محله طلاب نشین
آبجی: پس پدر طلبه هستند احسنت احسنت مادر و خواهر و برادرانتان چطور انشالله؟!
خواهرمون: مادر طلبه ، خواهر در حال خواندن درس طلبگی و برادر در آرزوی طلبه شدن!
آبجی: (این تنوع مارا کشت!) عالیه حقا که خانواده ی عالمی دارید چه سعادتی
آبجی: خواهرم وجناتت جیغ می زنه که شما چه بسا در درس هم رتبه های عالیه را طی کردی معدلت چند شد؟!
خواهرمون: بعد از کلی نه و نوچ و نمی شه و نگذار بگویم و اینها فرمودند ۱۵!!!
آبجی: یا زهرا! کاری نداری؟!!!!!! من برم سرجای خودم حقا که تنهایی هم با صفاست

 

و در آخر بنده بیشتر از دو ماه نتونستم این شرایط و تحمل کنم و زدم بیرون از اونجای مقدس و چسبیدم به درس و مخش خودم به جون خودش

پ.ن : روز شمار برای پرواز آبجی به بابل العلم آغاز شد (گریه بلند حضار !)

پ.ن : ببین خاله دختر تو حقته تو اون کامنتدونی بپوسی و خلاص !

 

یا علی

نوشته شده در چهارشنبه 28 بهمن1388ساعت 17:2 توسط آبجی| |

سلام

چه حسی بهت دست می ده ؟ هان چه حسی؟

که ساعت ۲:۰۰ شب دلت هوس یه چیز ترش بکنه بعد با کلی کلنجار رفتن با خودت تصمیم بگیری که بری دنبال دلت! یواش یواش از اتاقت بیای بیرونو وارد اتاقه روحیه (آشپزخونه)بشی و بری سراغ یخچال تا میای یه چیز ترش انتخاب کنی می بینی دلت چیزای دیگه هم می خواسته! می ری تو فکر عمیق که حوصله داری اینهمه چیزو نصفه شبی بخوری آیا؟که یهو با صدای بلند آلارم یخچال از فکر بیرون می یای طی یه عملیات انتحاری هر چی دلت خواست و سریع بر می داری و درو می بندی و با این امید که کسی از خواب بیدار نشده از کنار یخچال با غرور و افتخار عبور می کنی!! خوشحالی که کسی و بیدار نکردی و از اینکه وجدانت آرومه خرسندی! تو ذوقی که یهو یادت می یفته تشنته با شرمندگی می ری در یخچالو باز می کنی و پارچ آب و بر می داری پیش خودت می گی بافرهنگ بودنم لذتی داره برا خودش به خاطر همین دنبال لیوان می گردی که ناگهان یه لیوان تو جا ظرفی بهت چشمک می زنه می یای لیوانو برداری که صدای افتادن قابلمه و شکستن چنتا ظرف نه تنها خوانوادتو بلکه کل محل و از خواب بیدار می کنه اون وقته که خودت، دلت، فرهنگ و هرچی چیز ترشه لعنت می کنی

پ.ن: من عاشخه این گوسفند چاق و توپولیا میباشم بسیار من میخوام قالبمو بغل کنم !!!

پ.ن : خاله دختر با عرض سلام و خسته نباشید اومدی اینورا یه سر به کامنتدونی پست قبلی بزن پیلیز !

ما که رفتیم بخسبیم

نوشته شده در سه شنبه 27 بهمن1388ساعت 2:20 توسط آبجی| |

 

 کاش میشد دوباره بهم زنگ بزنن و بگن زینب مدارکت و آماده کن که میخوایم بریم مکه ...

کاش میشد دوباره اون شوق و تجربه کنم

شوق وایسادن جلوی حرم رسول و اجازه ی ورود به حرمی که تا اشکت نریزه صادر نمیشه ...

روضه رضوان ٬ گنبد سبز ٬ غربت بقیع ٬ مسجد النبی پر از زیبایی و شکوه

 و شبای پر از سکوت مدینه ...

دلم بدجوری هوای مدینه رو کرده .....................

 

فرمود به شأنت ايزد پاك     لَولاكَ لَما خَلقتُ الأفلاك

نوشته شده در جمعه 23 بهمن1388ساعت 20:43 توسط آبجی| |

سلام

با یه پست بادا بادا مبارک بادا بروز میشویم

اینجانب بر خود میدانم که تولد سومین اختر تابناک خاندان عظیم الاشأن غلامی را همزمان با ۳۱ امین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی با فریاد دشمن شکن الله اکبر تبریک گفته و فریاد برآرورم که هان ای انقلاب و آبجی بزرگه هر دویتان مستدام باشیدانشالله

آبجی خانم مبارک باد بر شما این روز خجسته

من فکر میکردم فقط تولد آبجی بزرگس اما انگاری این حیاتی(حیاطی؟!!!) از صبه گیر داده بگه فردا تولد

 پدرتو مادرتو خواهرتو  ... !!!

 بابا به پیر به پیغمبر ما فردا میایم ! ولمون کنید جون عزیزاتون!

همین الان طنین دلنشین این مجریه اقبال واحدی تو اتاقم پیچید که وعده ما فردا در کف خیابان ها !!!

جان ؟!!! کف خیابان ؟!!

!اینجاس که شاعر میگه آدم سگ بگیره ولی جو نگیره

امروز صبح بعده ۱ سال چندتا از بچه های دوران مدرسمون و دیدم 

اصلا عوض نشده بودن٬ برام جالب بود ...

داشتم به سرگذشتمون تو این دو سه سال فکر میکردم میبینم تو یه مدت خیلی کوتاهم میشه خیلی چیزا عوض شه

دوست صمیمیم که هنوز خاطرات عروسیش یادم نرفته میفهمم دو ماه بیشتر خونه شوهر نبوده و سره کمتر از دو ماه دوست خوشکلم باید جوره اسم دختره مطلقه بودن و با ۱۹ سال سن بکشه

یا خدا رو شکر محبوبه خوشبخت بشه و  بعده اون همه قهر و دعوا بالاخره با هم کنار اومدن و حالا همه چیز خوبه

سمانه و آزاده از بهمن ترمشون شروع میشه و بالاخره از شره این کنکور لعنتی راحت میشن

یا سارایی که هنوزم پشت کنکور مونده و دعا میکنم زودتر از شرش راحت بشه

یا عسلی که ترم ۴ شده و خیلی متفکرانه داشت از طرز فکر جدیدش میگفت و اصل بودن دوست پسر و نقض میکرد!!! (فکر کن!)هرچند با بعضی حرفاش موافق بودم ولی ازش بعید بود

میگفت تو این دوره زمونه وجود یه دوست پسر تو زندگی خیلی اشتباهه چون الان هم دخترا نامرد شدن

و هم پسرا و دیگه هیچکس دنبال وفا و عشق واقعی نیست  .

از نظر اون الان فقط باید به دید تفریح به پسرا نگاه کرد که با این حرفش خیلی مخالفم چون نه ما بازیچه دست پسراییم و نه پسرا زنگ تفریح ما

حالا خیلی خوب معنی دخترا با دخترا و پسرا با پسرا رو میفهمم !! تو دوره زمونه ی ما باید این جمله رو

با آب طلا نوشت کوبید سر دره سازمان ملل  !

 هان ؟؟؟ بیایم کف خیابون ؟؟؟!!!!!

وقتی میبینم این عالم ربانی حضرت حجت الاسلام والمسلمین هاشمی رفسنجانی(ارواحناه فداه!!) داره دعوتمون میکنه به شرکت در تظاهرات دلم میخواد نه تنها فردا نرم راهپیمایی بلکه ام کل

انقلاب و زیر سوال ببرم

یکی نیست بگه آخه تو از ما دعوت به حضور نکنی نمیشه ؟! تو برو عفت خانوم و دعوت کن برای حضور سبز در جشن ملی

؟!سالهای مشروطه ام فیلم قشنگیه ها نه

وعده ی ما فردا در کف خیابان ها !!!

 

یا علی

نوشته شده در چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 21:0 توسط آبجی| |

کاش کودک بودم

،و غمم پارگی

تن بی جان عروسک ها بود

شادیم خوردن شیرینی و نقل

آرزویم گل بود

که بچینم آن را

از دل باغچه ی کوچکمان

و پدر هیچ نگوید به غضب

و بخندد پر مهر

و بگیرد تنگ در آغوشم

دست های پدرم چه بزرگ است و امین

،گیسوان مادر

همه چون رنگ طلا

کاش کودک بودم

می دویدم شادان ، می پریدم بی غم

...و و جودم همه آکنده ز مهر

نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن1388ساعت 20:13 توسط آبجی|

جوابیه فوری فوتی خدمت کامنت آخر :

به نام خدا

حضور محترم سرکار خانم مریم گلی (دامت برکاته!!)

با سلام و تحیت ;

      در پی اظهارات شما عرضم به خدمتتان که دور و ورمون آدمایی که همیشه شاد و خندونن زیاده

و انگار اگه با دیدنشون نگیم طرف بی غمه نمیشه و دچاره عذاب الهی خواهیم شد و کلا استغفرالله ...

خواهر گلی آدم بی غم تو این دنیا وجود نداره

اونی که بیشتر میخنده بیشتر درد داره

این و که الکی نگفتم نکته اخلاقی داشت شدیدا !
گفتم که از این به بعد امثال آبجی رو دورو ورتون دیدین شروع نکنین به آه و حسرت به حالشون خوردن

شاید غم تو خیلی کوچیکتر از غم اون باشه، نه ؟

    با تشکر                

      آبجی خانم              

نوشته شده در شنبه 17 بهمن1388ساعت 12:34 توسط آبجی| |

علیک سلام ! هیچ معلومه شما کجایید ؟!

اینجاست که شاعر میگه: دست پیش میگیری پس نیفتی / برو آپ میکن مگو چیست آپ... حافظا

خوب خوب خوب امتحانای منم تموم شد به سلامتی و بعد بیش تر از دو سه روز خوردن و خوابیدن ترتیب سیستم خونه رو دادم تا خدمت برسم ببینم چی به چی و کی به کیه .

خوشحالم خیلی خوشحالم.رفتم کامنتام و بخونم محض رضای خدا ببینم چه خبره که دیدم یه کامنت مرموز امر فرمودن برو میلاتو چک کن منم آب دستم نبود که بزارم زمین ولی به موش قسم زودی میلم و باز کردم و دیدم به به ... بادا بادا مبارک بادا ...

تبریک میگم دوستم از قدیم گفتن یه ترشیده کمتر زندگی بهتر !

واسه عروس خانم : حالاجواب تمام علامت سوالاي تو ذهنم و گرفتم وبه اين جمله اعتقادپيداكردم كه:وقتي خداميگه"باشه"چيزي و كه ميخواي بهت ميده،وقتي ميگه"صبر كن"چيز بهتري بهت ميده،وقتي ميگه"نه"داره بهترين روبرات آماده ميكنه.

خوشحالم که بهش رسیدی ٬باور قشنگیه...

بگذریم ... داشتم تو سایت نمره های این ترمم و زیر و رو میکردم که کلی با خودم حال کردم ! تا حالا به درد من مبتلا شدید که درسای آسون آبکیتون و ۱۰ و ۱۴ بگیرید اونوخت اون سخت سختاشو بالاترین نمره های کلاس ؟!

الهم اشف کل مریض ! (سلامتی مریضه منظوره حاج خانم آبجی بلند بگو الهی آمین)

امروز عجله دارم بیشتر از این نمیشه نوشت ولی تا اول اسفند که کلاسام شروع شه بیشتر میام آپ کنم.باور کن

راستی خدایی نکرده خوشه ۳ نیستی که ؟!

قربون شما

پس نوشت :

بلـــــــــــــــــه ...

اینم از کریم و پرسپولیــــــــــــس و قرمزتــــــــــــــه

نوشته شده در چهارشنبه 14 بهمن1388ساعت 11:39 توسط آبجی| |

تا اطلاع ثانوی آبجی مورد نظر در بابل العلم و غرق در دریای تحصیل میشود لطفا مجددا شماره گیری نفرمایید!

 

یا علی

نوشته شده در دوشنبه 7 دی1388ساعت 20:24 توسط آبجی|

نوشته شده در شنبه 5 دی1388ساعت 14:8 توسط آبجی|

در سالهای نه چندان دور چشمه ای پاک و خالص شروع به جوشیدن نمود که نامش را انقلاب اسلامی گذاشتند ! در پی جوشش آن برکه ای زیبا و زلال پدید آمد به نام جمهوری اسلامی

درون این برکه ماهیانی بسیار قشنگ و دوست داشتنی وجود داشت که به برکت این برکه پرورش یافتند٬ اما با آمدن کوسه ای وحشی این برکه کم کم به انحراف و آلودگی کشیده شد.


ای کاش این کوسه را از برکه بیرون کنیم !
نقش جناب کوسه:  !

نوشته شده در جمعه 4 دی1388ساعت 12:10 توسط آبجی|

روم به دیوار ! سلام

ببین مدیونی اگه فکر کنی من دوباره چشمم به تعطیلی خورده و را افتادم سمت ولایت و در ادامه یادم افتاده که بلاگم و آپدیت کنم و ... نه به جون عزیزش !

اول از همه عزاداری هاتون قبول باشه

پس نوشت: تصمیم ندارم زیاد حرف بزنم اثرات محرمه دیگه

خیلی اوضامون ریخته به هم ٬این روزا از بس به پروژه بستنمون آدم فکر میکنه خدایی نکرده ٬زبونش لال٬ گلاب به روتون دانشجوی ارشدی چیزی هست و خبر نداره
بابا امون بدید ما هم آدمیم به امام مجید ! (با استادا بودم )

چند روز پیشا سره قضیه مرگ منتظری ماها نمیدونم چرا زیادی شاد بودیم ! خوب به هر حال هرکی با آقامون دشمنی کنه ما هم باهاش دشمن میشیم دیگه (جانم فدای رهبر!)

تو سایت دانشگاه داشتیم میگفتیم و میخندیدم که یکی از بچه ها اومد تو

من : سوگند خبر داری منتظری مرده ؟

سوگند : منتظری کدوم ... دیگه بابا ؟!

من : ای بابا آیت الله منتظری دیگه !

سوگند در حال زدن تو سرو کله ی خودش : ای خدا (یا ربنا، کردگارا !) این عالم ها رو از ما نگیر ! آخه خدا کجا میبیری این حجت الاسلام ها رو !!!

کله بچه ها :

من : سوگند میدونی طرف کیه ؟!!!!

سوگند : نه !

بگذریم !

شب علی اصغر رفته بودیم یه هیئت تو محمود آباد ٬ بین هیئتایی که اونجا رفتیم این یکی از همه بهتر بود

وسط برنامه و روضه تو حال و هوای خودم بودم یهو نمیدونم یه بچه از کجا پیداش شد با یه شیرجه ی  قورباغه مانندی پرید بغلم با کوله باری از اشک داد زد خاله گریه نکن دیگه !!!

حالا کله ملت برگشته بودن من و نگاه میکردن !!!!!!

آدم اینجور موقع ها میمونه باید چه کار کنه !

حالا قشنگش اینجاست که دیشب اخبار گفت یه جا نون صلواتی میدادن یه نفر زیره دست و پا له شد و مرد !!! ( چه ربطی داشت ؟!)

 

پ.ن: خیلی بدی !

پ.ن: آقا اون امانتی ها رو سالم برگردون آبجی بزرگه هلاک شد !

 

نوشته شده در جمعه 4 دی1388ساعت 11:57 توسط آبجی| |

پاتوق به روز شد !
نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 12:34 توسط آبجی| |